داغونم ..
داغووون ..
دلمم از عالم و آدم پره!
هرکس هرچی گفته ،هررفتاری کرده که شاید کاهی بیش نبوده ، امشب واسه من کوه شده !!!!!!!!
خودمم که هیچ ..
سهوا هم اشتباه کرده باشم ، الان در نظرم عمدی و بزرگ و غیرقابل بخشش شده !!
وقتی ریشه صبرت خشکیده باشه ، ساقه وجودیت دیگه جونی نداره ازت مراقبت کنه !
الان دقیقا من همینجوریم...
از خانواده خودم دلگیر و دلشکسته ام ..
از خانواده همسرم عصبانی و خشمگینم !
از خودمم که بیشتر از همه متنفرم ! و آرزو دارم پاک بشم از جهان هستی اصلا !!
از ...
ولش کن ..
حال من به بیان نمیگنجه..
فقط ..
ای کاش .. ای کاش .. ای کاش ... یکم خانواده ها درک میکردن و میفهمیدن قرار نیست همه شبیه به هم باشن ... بخداوندی خدا درست نیست از سر دلسوزی هم که شده مدام تفاوتشو بکوبی تو سرش و ازش بخوای هر طور شده راه و روش و شیوه ی تو رو در پیش بگیره و اگر نگیره زیانکارترین و اشتباهی ترین آدم رو زمینه !! ( اعتقادی نه ها ! سبک زندگی منظورمه )
اونم درست توی شرایطی که اون فرد خودش شدیداً تحت فشار روحی و روانیه!!
چقدر نشستن تو ایستگاه اتوبوس خوبه 
همه رهگذرن و لازم نیست معذب باشم واسه ساکت بودن .
هوا گرم باشه نمیشه فقط ..
پ.ن
آخه چطوری باید به مامان دوست و هم باشگاهی دخترک بفهمونم ، فراری بودنم از سالن انتظار باشگاه ، بخاطراین نیست که اجتماعی نیستم !!!! به این دلیله که اصولاً تمایلی به گفتگوهای روزمره و خانوادگی ندارم !!؟؟؟
دلش واسم میسوزه آخه ،داره تلاش نامحسوسی واسه اجتماعی شدنم میکنه 
چند مدت پیش خواب یه شهید رو دیدم .
جالبه که آگاه بودم به شرایط ..
به اون جوون گفتم میدونم دارم خواب میبینم و تو هم شهید هستی .
اما نمیخوام برام حرف بزنی ، بذار فقط من درددل کنم .
تو همون خواب خیلی گریه کردم و گفتم مگه این مشکل چیه که زندگی من باید بخاطرش از هم بپاشه ؟!
گفتم چرا باید ساده ترین مسئله زندگی یه خانواده برای من بزرگترین و حل نشدنی ترین معضل حیاتم باشه ؟!
گفتم خاله زینبم همیشه میگفت از خدا بزرگترین و بالاترین هرچیزیو بخواین که مخازن الهی خالی شدنی نیست و بی نهایته از داشته ها .. !
حالا دادن حاجت من ، واسه شماها اینقدر سخته که جورش نمیکنید برام ؟!
گفتم و گریه کردم ..
اون جوان هم گوش میداد و لبخند میزد و آروم و خونسرد نگاهم میکرد . .چهره و هیکل و لباسشو به وضوح میدیدم .. حتی اسمشو هم میدونستم . ولی تا باحال ندیده بودمش .
خواست دلداریم بده ، بازم نذاشتم !
گفتم وقتی کاری واسم نمیکنید ، نمیخوام حرفاتونو هم بشنوم . فقط میخوام دردمو بگم و باور کنم که حداقل صدام به آسمونا میرسه و شماها میشنوید .
فرداش که بیدار شدم به چیزی که دیده بودم فکر کردم و از خودم پرسیدم آیا واقعا این خواب بود یا تخیل ؟!
بعد گفتم ولش کن هرچی بود مهم نیست ، همینکه خودم سبک شدم کافیه ... بعدم اگه واقعی باشه، شهید خودش نشونه میفرسته واسم . نیازی نیست دنبالش بگردم . در واقع انگیزه ای ندارم پیداش کنم خودمم .
همون روز اتفاقاتی افتاد که ما رو کشوند خونه مادربزرگ همسر و بعدم مزار آقابزرگش ..
و دوباره همون روز بازم ماجرایی پیش اومد که دلم شکست از همسر و حال روحی خیلی خیلی بدی پیدا کردم .
واسه همین قبل از اینکه بریم سر مزار آقابزرگ ، مسیرمو کج کردم که از سمت گلزار برم .
میخواستم یکم تنهایی قدم بزنم و بعد برم سمت شلوغی و فضای خانوادگی ..
همسر که مثلاً میخواست از دلم دربیاره هم کنارم راه افتاد که تنهای تنها هم نباشم .
ولی اوضاعم اونقدر بهم ریخته بود که کاری به حضورش نداشتم .
جلوی مزارها آروم آروم راه میرفتم و یه نگاه سطحی هم به عکسها مینداختم و باهاشون حرف میزدم .
البته نه از روی رفاقت و محبت ..
فقط و فقط گلایه بود و شکایت ..
نمیدونم چندمین مزار بود که یهو خیره شدم به عکس شهید!!! .باورم نمیشد ..
خیلی شبیه همونی بود که تو خواب دیده بودم .
همینکه اسمشو روی سنگ مزار دیدم ، بیشتر تعجب کردم . همون اسمی بود که تو خواب شنیده بودم .
دوباره به عکسش نگاه کردم و اینبار چشمم افتاد به تمام عکس های ریز و درشتی که دورتادور قاب گذاشته بودن . .همون هیکل ، همون لباسا !!
خودش بود ..
همونجا ایستادم .. و زدم زیر گریه ..
همسر که داشت یواش یواش میرفت ، برگشت پیشم ،ایستاد و نگاهم کرد ..
بهش گفتم من دیشب خواب این شهید رو دیدم و کلی باهاش درددل کردم . .اما نمیدونستم واقعا خواب دیدم یا تخیل خودم بوده !!
وقتی پرسید چی گفتی ، گفتم همون همیشگی ها .. ینی نمیدونی درد من چیه ؟!
همسر سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت ..
منم یکم که ایستادم ، دوباره شروع به قدم زدن کردم .
با خودم گفتم چه فایده ای داره .. خواب دیدن گره کار منو حل نمیکنه . به اون شهیدم گفتم اگه مردی دعا کن دردم دوا بشه ... و من خسته تر و دل شکسته تر از اینم که دل خوش کنم به دیدنت .. !
و رفتم ..
بعدشم با همسر رفتیم سر مزار آقابزرگ ..
طرفای غروب که خواستیم برگردیم ، قرار شد یکی از اقوام همسر رو هم با خودمون ببریم و تا یه جایی برسونیم. اما حین حرکت .. همون خانم دست منو گرفت و گفت بیا از سمت گلزار بریم بیرون ، میخوام یه شهید رو بهتون نشون بدم که میگن خیلیا با توسل کردن بهش حاجت گرفتن!!
وقتی پرسیدم اسمش چیه ؟ در جواب اسم همون شهید رو گفت !!!!
من و همسر یه لحظه ایستادیم و با تعجب به همدیگه نگاه کردیم !
و بعد برا اون خانم که کنجکاو شده بود ماجرا رو گفتیم .
و اینجوری شد که دوباره برگشتیم پیش همون جوان ..
انگار که صدامون کرده بود دوباره ..
تا شب دیگه همه اقوام همسر ماجرا رو فهمیده بودن .
اما من ..
حرفی برای گفتن نداشتم ..
داشتم ..
ولی نه با خانواده ..
با خود شهید ..
بهش گفتم الان دیگه پای آبرو و غرور من و اعتبار تو وسطه !!
خودت اومدی سراغم .. خودت خواستی بیام پیشت ..
وگرنه من که درگیر زندگی و دنیای خودمم ..
و در حال غرق شدن تو مشکلاتی که هیچ جوره حل نمیشه ..
اگه مردی، واسطه شو و دعا کن که حل بشه ..
و گرنه باز منم و همون دردها به اضافه «حقارت بیشتر »
الانم که اینا رو نوشتم نمیدونم قراره چی بشه ..
چون چیزی درست نشده ..
( حرفهای شعاری که شاید صلاح نباشه درست بشه هم چرت محضه !!
مشکل من اساسیه..
با باید حل بشه یا تموم میشه همه چی ! )
فقط میدونم که دلم میخواست بنویسمش ..
همین
پ.ن
واقعا حال روحی خوبی ندارم . ممنون میشم منو همینطوری که هستم بپذیرید 
شب عروسیم ...از وقتی با لباس عروس ، دست در دست داماد وارد تالار شدیم ، تا وقتی مجلس تموم شد و راهی خونه شدیم ... حتی زمان ورود به خونه هم ، اکثر افراد فامیلم یواشکی و آهسته یا بلند و در حضور خودم ، مدام میگفتن « ینی ساره ازدواج کرد واقعا ؟! ». «ینی ساره راضی شد بالاخره بله رو بگه ؟! » «ما هنوزم باور نمیکنیم که ساره داره ازدواج میکنه !!! » و ... و ...
حق داشتن تعجب کنن!
اونقدر سختگیری کرده بودم و با بهانه و بی بهانه همه رو رد میکردم که افتاده بودم سر زبونا!!
اصلا شاید همین حرفا باعث شد که خسته بشم و تن به ازدواج بدم !
به اضافه نصیحت .. و ترسوندن که آره تو یه دهه شصتی هستی و با بالا رفتن سنت دیگه کسی نمیاد سراغت !!
که فلانی های هم دوره و هم سنت ، الان بچه دارن و تو هنوز دنبال شاهزاده با اسب سفیدی !!
کدوم شاهزاده ؟!
من فقط کسی رو میخواستم که مطمئن باشم خوشبختم میکنه .
ولی به انتخاب خودم اعتماد نداشتم . ( که ای کاش داشتم )
هیچکی ام اینو نفهمید !!
همه ظاهر سخت پسندمو دیدن و سرزنش کردن و سرزنش کردن !
ای کاش حداقل خودم میفهمیدم که دردم از عزت نفس پایین خودمه و دنبال درمانش میرفتم !
همین باعث شد به انتخاب و شناخت یکی دیگه که خیلی قبولش داشتم ، اعتماد کنم و پا توی همچین سرنوشتی بذارم .
تقدیری که منو برسونه به جایی که یهو یه جا وقتی در اوج دلشکستگی هستم ، یکی از اون آدما رو ببینم یا یه نشونه باعث بشه حرفشون موقع عروسی یادم بیاد و با همین یادآوری در خلوت خودم بلند بلند بزنم زیرگریه که «««« آره باورتون بشه ... ساره سالهاست که ازدواج کرده و سالهاست که داره بخاطر یه انتخاب غلط ، درد میکشه . فقط چون باید ازدواج میکرد !! چون باور کرده بود مجردی ننگ و عیبه!!! »»»»»»
خطاب به همه مجردا خصوصا دهه شصتیا ...!
حسرت زندگی هیچ متاهلی رو نخورید !!!
ازدواج دستاورد نیست !
هدف داشتن و تلاش برای خوب کردن حال خودتون ، بزرگترین ، بهترین و آرامبخش ترین کار ممکنه تو زندگی !
پ.ن
دیگه برا خودم یه پا هیولا شدم . عصبی و وحشی و ...
امیدی هم به تغییر شرایط ندارم .