شب عروسیم ...از وقتی با لباس عروس ، دست در دست داماد وارد تالار شدیم ، تا وقتی مجلس تموم شد و راهی خونه شدیم ... حتی زمان ورود به خونه هم ، اکثر افراد فامیلم یواشکی و آهسته یا بلند و در حضور خودم ، مدام میگفتن « ینی ساره ازدواج کرد واقعا ؟! ». «ینی ساره راضی شد بالاخره بله رو بگه ؟! » «ما هنوزم باور نمیکنیم که ساره داره ازدواج میکنه !!! » و ... و ...
حق داشتن تعجب کنن!
اونقدر سختگیری کرده بودم و با بهانه و بی بهانه همه رو رد میکردم که افتاده بودم سر زبونا!!
اصلا شاید همین حرفا باعث شد که خسته بشم و تن به ازدواج بدم !
به اضافه نصیحت .. و ترسوندن که آره تو یه دهه شصتی هستی و با بالا رفتن سنت دیگه کسی نمیاد سراغت !!
که فلانی های هم دوره و هم سنت ، الان بچه دارن و تو هنوز دنبال شاهزاده با اسب سفیدی !!
کدوم شاهزاده ؟!
من فقط کسی رو میخواستم که مطمئن باشم خوشبختم میکنه .
ولی به انتخاب خودم اعتماد نداشتم . ( که ای کاش داشتم )
هیچکی ام اینو نفهمید !!
همه ظاهر سخت پسندمو دیدن و سرزنش کردن و سرزنش کردن !
ای کاش حداقل خودم میفهمیدم که دردم از عزت نفس پایین خودمه و دنبال درمانش میرفتم !
همین باعث شد به انتخاب و شناخت یکی دیگه که خیلی قبولش داشتم ، اعتماد کنم و پا توی همچین سرنوشتی بذارم .
تقدیری که منو برسونه به جایی که یهو یه جا وقتی در اوج دلشکستگی هستم ، یکی از اون آدما رو ببینم یا یه نشونه باعث بشه حرفشون موقع عروسی یادم بیاد و با همین یادآوری در خلوت خودم بلند بلند بزنم زیرگریه که «««« آره باورتون بشه ... ساره سالهاست که ازدواج کرده و سالهاست که داره بخاطر یه انتخاب غلط ، درد میکشه . فقط چون باید ازدواج میکرد !! چون باور کرده بود مجردی ننگ و عیبه!!! »»»»»»
خطاب به همه مجردا خصوصا دهه شصتیا ...!
حسرت زندگی هیچ متاهلی رو نخورید !!!
ازدواج دستاورد نیست !
هدف داشتن و تلاش برای خوب کردن حال خودتون ، بزرگترین ، بهترین و آرامبخش ترین کار ممکنه تو زندگی !
پ.ن
دیگه برا خودم یه پا هیولا شدم . عصبی و وحشی و ...
امیدی هم به تغییر شرایط ندارم .
جنگ برای من جدیه..
کشتار جدیه..
نمیتونم بی تفاوت باشم ، نمیتونم حواس خودمو پرت کنم و بگم هدف حمله کننده ، حداقل تلفات هست .
میترسم ..
از بی مادر شدم دخترکم میترسم .
و این بزرگترین نقطه ضعف منه!
میدونم خدا بهتر و بیشتر از من مراقبشه..
ولی همین ترس و نگرانی رو هم خداوند در وجودم قرار داده که با همه سختیها ، از وظیفه مادری خودم کوتاهی نکنم .
آره من از جنگ بیزارم ..
چون با ریخته شدن هر خونی ( چه هم وطنم باشه چه نباشه ، چه مسلمان باشه و اهل غزه و لبنان و ... و .. باشه و چه ادیان دیگه و کشورهای دیگه حتی دشمنم ) جگرم کباب میشه ..
تمام منطق و فلسفه جنگ و جنگیدن رو هم بدونم باز دلم همراهی نمیکنه با این مسئله ی ناخوشایند!
کاش همه مردم جهان بیدار میشدن و دست به دست هم میدادن و جلوی افراد خونریز رو میگرفتن .
کاش خدا مدد میکرد و منجی شو میفرستاد تا جهان ، خصوصا خاورمیانه هم روی آرامشو ببینه ..
کاش ..
تموم میشد این روزای سخت و نحس ..
اگه سردرد لعنتی اجازه میداد ، با تمام وجودم گریه میکردم
اونقدر گریه میکردم تا این غمباد قلمبه شده که کنترل همه چیمو بدست گرفته ، یکم آروم بگیره و دست از سرم برداره ..
حیف که دستم برا همه چی بسته ست حتی گریه کردن 
بدتر که خوندن و دیدن سطح دغدغه بعضی آدما بغضمو سنگینتر میکنه و آه کشیدنمو بیشتر ..
خدایا ااااا ..
حداقل بذار گریه کنم .. الان جز این چیزی نمیخوام 