واگویه هایم

واگویه هایم

اینجا منم و حرفهای دلم
واگویه هایم

واگویه هایم

اینجا منم و حرفهای دلم

کاش نمیشد

شب عروسیم ...از وقتی با لباس عروس ، دست در دست داماد وارد تالار شدیم ، تا وقتی مجلس تموم شد و راهی خونه شدیم ... حتی زمان ورود به خونه هم ، اکثر افراد فامیلم یواشکی و آهسته یا بلند و در حضور خودم ، مدام میگفتن « ینی ساره ازدواج کرد واقعا ؟! ». «ینی ساره راضی شد بالاخره بله رو بگه ؟! » «ما هنوزم باور نمی‌کنیم که ساره داره ازدواج می‌کنه !!! » و ... و ... 

حق داشتن تعجب کنن! 

اونقدر سختگیری کرده بودم و با بهانه و بی بهانه همه رو رد میکردم که افتاده بودم سر زبونا!! 

اصلا شاید همین حرفا باعث شد که خسته بشم و تن به ازدواج بدم  ! 

به اضافه نصیحت .. و ترسوندن که آره تو یه دهه شصتی هستی و با بالا رفتن سنت دیگه کسی نمیاد سراغت !! 

که فلانی های هم دوره و هم سنت ،  الان بچه دارن و تو هنوز دنبال شاهزاده با اسب سفیدی !! 

کدوم شاهزاده ؟! 

من فقط کسی رو میخواستم که مطمئن باشم خوشبختم می‌کنه . 

‌ولی به انتخاب خودم اعتماد نداشتم . ( که ای کاش داشتم )

هیچکی ام اینو نفهمید !! 

همه ظاهر سخت پسندمو دیدن و سرزنش کردن و سرزنش کردن ! 

ای کاش حداقل خودم  می‌فهمیدم که دردم از عزت نفس پایین خودمه و دنبال درمانش میرفتم ! 

همین باعث شد به انتخاب و شناخت یکی دیگه که خیلی قبولش داشتم ، اعتماد کنم و پا توی همچین سرنوشتی بذارم . 

تقدیری که منو برسونه به جایی که یهو یه جا وقتی در اوج دلشکستگی هستم  ، یکی از اون آدما رو ببینم یا یه نشونه باعث بشه حرفشون موقع عروسی یادم بیاد و با همین یادآوری در خلوت خودم بلند بلند بزنم زیرگریه که «««« آره باورتون بشه ... ساره سالهاست که ازدواج کرده و سالهاست که داره بخاطر یه انتخاب غلط ، درد می‌کشه . فقط چون باید ازدواج میکرد !!  چون باور کرده بود مجردی ننگ و عیبه!!! »»»»»»

خطاب به همه مجردا خصوصا دهه شصتیا ...! 

حسرت زندگی هیچ متاهلی رو نخورید !!! 

ازدواج دستاورد نیست ! 

هدف داشتن و تلاش برای خوب کردن حال خودتون ، بزرگترین ، بهترین و آرامبخش ترین کار ممکنه تو زندگی ! 


پ.ن 

دیگه برا خودم یه پا هیولا شدم . عصبی و وحشی و ... 

امیدی هم به تغییر شرایط ندارم . 




جاه طلبی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ادامه واگویه های قبلی ( خودسری)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

کاش

جنگ برای من جدیه.. 

کشتار جدیه.. 

نمیتونم بی تفاوت باشم ، نمیتونم حواس خودمو پرت کنم و بگم هدف حمله کننده ، حداقل تلفات هست .

میترسم  .. 

از بی مادر شدم دخترکم میترسم . 

و این بزرگترین نقطه ضعف منه! 

می‌دونم خدا بهتر و بیشتر از من مراقبشه.. 

ولی همین ترس و نگرانی رو هم خداوند در وجودم قرار داده که با همه سختی‌ها ، از وظیفه مادری خودم کوتاهی نکنم . 

آره من از جنگ بیزارم .. 

چون با  ریخته شدن هر خونی ( چه هم وطنم باشه چه نباشه ، چه مسلمان باشه و اهل غزه و لبنان و ... و .. باشه و چه ادیان دیگه و کشورهای دیگه حتی دشمنم ) جگرم کباب میشه .. 

تمام منطق و فلسفه جنگ و جنگیدن رو هم بدونم باز دلم همراهی نمیکنه با این مسئله ی ناخوشایند! 

کاش همه مردم جهان بیدار میشدن و دست به دست هم میدادن و جلوی افراد خونریز رو میگرفتن . 

کاش خدا مدد میکرد و منجی شو می‌فرستاد تا جهان ، خصوصا خاورمیانه هم روی آرامشو ببینه .. 

کاش .. 

تموم میشد این روزای سخت و نحس .. 



گریه

اگه سردرد لعنتی اجازه می‌داد ، با تمام وجودم گریه میکردم 

اونقدر گریه میکردم تا این غمباد قلمبه شده که کنترل همه چیمو بدست گرفته ، یکم آروم بگیره و دست از سرم برداره ..

حیف که دستم برا همه چی بسته ست حتی گریه کردن 

بدتر که  خوندن و دیدن سطح دغدغه بعضی آدما بغضمو سنگینتر می‌کنه و آه کشیدنمو بیشتر .. 

خدایا ااااا .. 

حداقل بذار گریه کنم .. الان جز این چیزی نمی‌خوام