واگویه هایم

واگویه هایم

اینجا منم و حرفهای دلم
واگویه هایم

واگویه هایم

اینجا منم و حرفهای دلم

نیمه شب

دیشب طرفای ساعت دو و نیم بود ، نمی‌دونم چی شد که خودبخود از خواب بیدار شدم . خیلی خیلی خسته و خواب آلود بودم ،واسه همین غلتی زدم  چرخیدم روی پهلو و پلکم افتاد روی هم . اما همینکه چشمام گرم شد با صدای غرشی تو  آسمون هشیار شدم !!! 

از بعد جنگ چهل روزه ، دیگه شبا هیچ پروازی روی سرمون رد نمیشه ،مگه اینکه ... !!! 

پریدم از جا ... 

ضربان قلبم به ثانیه ای بالا رفت .. 

با وجودی که کولر روشن بود و قاعدتاً اینطور مواقع زیاد از بیرون زیاد شنیده نمیشه ، اینبار کامل و واضح میشنیدمش .. نمی‌دونم ... شاید اگه خواب بودم نمی‌فهمیدم .. 

ولی حالا .. 

اونقدر ترسیده  بودم که نمی‌تونستم تشخیص بدم چیه ! 

اولین کاری که کردم این بود که سریع تمام پنجره ها رو ببندم  تا مبادا دخترک بیدار بشه ! 

بعدشم چپیدم یه گوشه امن بین همسر و دخترک که اگه خدای نکرده بخواد اتفاقی بیفته ، فرصت مدیریت بحران رو داشته باشم . 

تازه اون موقع بود که به صدا توجه کردم  ..! 

پهباد بزرگ و هواپیمای بدون سرنشین راکت دار ، صدای ضعیفتری دارن و آروم رد میشن ، ولی لعنتیا بعداً صدای انفجارشون  بلند میشه .

پس اون نیست .. 

جنگنده هم که  با غرش و صوت زیاد و ارتفاع پایین حرکت می‌کنه ، از همون اولم اضطراب و استرسشو با خودش میاره ..

بمب افکن لعنتی اما دقیقا همین صدای بلند و خشن اما در عین حال آروم  رو داره .. با این تفاوت که وقتی رد میشه ، خونه و شیشه ها از سنگینی حرکتش میلرزن! 

پس بمب افکنم نیست .. 

هرچی که هست خدا کنه نزنه .. ! خدا کنه صدای انفجاری بعدش بلند نشه که اون از همه اینا بدتره!! 

اصلا خدا کنه رد بشه بررررره فقط !! 

چند ثانیه دیگه میگذره .. اما صدا همچنان ادامه داره و قطع نشده .. جرات نمیکنم برم لب پنجره .. 

ولی .. 

همین صدای یکنواخت طولانی و بدون لرزش بهم میگه که ساره آروم باش .. موشک خودیه .. ! 

درسته که همین موشکم قشنگ نیست .. 

درسته که جنگه .. و جنگ هیچ زیبایی و آرامشی نداره!

ولی برای آرامش منه مادر ، همسر و دختر خانواده در ساعت دو نیمه شب ، این ینی آرامش ... ! 

تازه اون موقع جرات میکنم گوشیمو بردارم و خبرا رو چک کنم ..و میرسم به  خبر شلیک موشک از چند شهر مختلف کشور .. ! 

برمی‌گردم سرجام .. چشمامو میبندم و با خودم میگم  « راستی که چقدر اضطراب اون روزا کامل و واضح همراهمه.. همراهمونه .. !! چقدر بد که با کوچکترین نشانه ای بدنمون سریع به حالت آماده باش درمیاد !! و انگار نه انگار روزگاری بوده که شب تا صبح به همه چیز فکر کردیم جز جنگ ، حمله ،ویرانی ، مرگ و ... » 

و .. 

جگرم کباب میشه واسه اهالی جنوب .. که دقیقا دارن همون روزای پر اضطراب ما رو تجربه میکنن ! 

 حتی بدتر و سهمگین تر ... و  ممکنه منتظر اتفاقات تلختری هم باشن !!! 

خدایا پناه مردم کشورم و سرزمینم باش

کنسل

همسر دیشب خیلی یهویی تصمیم گرفت دیگه پیش دامادشون نره سرکار . 

درست و حسابی هم هنوز بهم نگفته چرا . 

در واقع فرصت حرف زدن پیدا نکردیم هنوز .

چون دیروز ما دورهمی خانوادگی داشتیم خونه مامانم و برا همین دیشب دیر برگشتم خونه . 

همسر هم که صبح زود زد بیرون از خونه .

دیشب فقط گفت چون قرار نیست بیمه بشم ، نمی‌خوام بمونم . 

ولی من می‌دونم این بهونه ی الکیه !  

فکر هم میکنم زیاد بدش نیومده از اونجا ، اما یه چیزی هست که احساس خوبی پیدا نکرده و داره ناز می‌کنه برا دامادشون که مثلاً بهش اطمینان خاطر بده و برش گردونه مثلا !

اما زیاد مطمئن نیستم.

اینم می‌دونم که مخالفت من بی تاثیر نبوده در این انتخاب . و کلا همسر دنبال بهانه هست که یکی بهش بگه نرو سرکار ! 

دیگه اگه اون طرف من باشم ، فاتحه اون کار خونده ست !! چون به اجبار من داره تلاش می‌کنه .

حالا ببینم امروز کی میاد خونه راجع بهش حرف بزنیم بازم . 

در حال حاضر یه جورایی هم خوشحالم ، هم ناراحت .. 

به واقع خوشحال میشم اگه اونجا نمونه . 

اما نگران و ناراحت هم میشم که دوباره قراره چی بشه  ؟! 

چون این آدم اهل کار نیست ذاتا و پیدا شدن شغل مناسب خیلی سخته براش !!  و خدا می‌دونه این چرخه بیکاری قراره تا کی ادامه داشته باشه


پ.ن 

ـ میدونید .. یه دنیا حرف دارم ، به دنیا درددل .. همه چی رو دلم سنگینی می‌کنه . همممه چی .. 

ولی موندم اصلا بنویسم یا نه ! 

اونقدر که در  ظاهر بی ارزش و کوچیکه .. ولی همش جمع شده رو هم و باعث حال بدم شده 



نقطه اول

تو  این یکی دو ماه گذشته همسر چندجا رفت سرکار ، اما نشد که بشه . 

یا خودش خوشش نمیومد ، یا مناسب سن و سالش نبود . فقط  یکیش خوب بود و خیلی امید داشتیم  بهش که متاسفانه اونا نپذیرفتنش و عذرشو خواستن 

و اینجوری شد که به پیشنهاد دامادشون ( شوهر خواهرش )  راضی شد چند روزی بره  پیش اون بلکه خوشش بیاد و همون حرفه اونو دنبال کنه!  . 

و حالا یک هفته ای میشه که همسر داره تو اون کارگاه کار می‌کنه . 

و من .. 

حس آدم در مونده ای رو  دارم که هیییییچ کاری  از دستش بر نمیاد !

انگار تقدیر من اینه که دنیا بچرخه و بچرخه و هی منو برگردونه سر نقطه اول چالشهای قدیمی و سخت زندگیم !! 

کاری که هفت سال پیش باعث ایجاد بحران و اختلافات زندگی ما شد و جون کندم تا ازش خلاصی پیدا کنم ، حالا دوباره شروع شده !! 

تمام وابستگی های فردی همسر به خانوادش دوباره برگشته !! 

انگار که فقط ما جدا زندگی میکنیم . 

وگرنه از همه لحاظ رفتیم زیر پوششون !! 

کم مونده بود درآمدمون دستشون نباشه که اینم تکمیل شد ! 

با خدا که حرف میزنم ، میگم راضی نباش دیگه من اینقدر درد بکشم . ینی همه این سال‌ها بیخودی دست و پا زدم که مستقل زندگی کنیم ؟! 

حتی واسه غذا درست کردنم ، مثل همون موقع ها دستم بسته شده و مادر همسر داره براشون می‌فرسته !! 

و من باید برا همینم بجنگم و از همسر بخوام به مادرش بگه دیگه بذاره غذای همسر با خودم باشه !! 

شاید در ظاهر مسئله ی ساده ای باشه و حتی برای عروس خانواده بهتر هم باشه که مادرشوهرش داره بار اونو به دوش می‌کشه ، ولی واقعا اینطور نیست ، من خانواده همسرمو میشناسم  .. و خوب می‌دونم که اگه الان جلوی اینکارو نگیرم ، فردا مثل ماجراهای کمک مالی و بیمه ، منتشو میذارن روی سرم ! 

کمکهایی که هیچ وقت راضی به انجامشون نبودم و هیچ وقت هم بخاطر بی عرضگی های شوهرم ،  زورم نرسید حذفشون کنم !! 

و دلم شکست وقتی بابتشون تحقیر شدم . 

حالا هم ... 

واقعا باید چیکار کنم ؟! 

چرا باید اونقدر زیر پوشش این خانواده برم که حتی واسه یه بیرون رفتن با بقیه اقوام همسر ، اونقدر استقلال نداشته باشم که راحت تصمیم بگیرم ، اجازه دخالت ندم و مجبور به پنهان کاری یا دروغ گفتن هم باشم ؟؟؟!!!! 

البته که پنهان نمیکنم ،البته که دروغ نمیگم .. 

چون من ساره هستم  و دلم نمیخواد ضعیف برخورد کنم.

اونی که اینکارا رو می‌کنه همسرمه ..

چون ضعیفه و  همه بار سختی‌ها رو انداخته روی دوش خانوادش .  خب معلومه وقتی اینجوریه ، واسه روزای خوبشم ، قدرت و اختیار و انتخاب نخواهد داشت !! 

و اگه من  پنهان نکنم هم بخاطر اون  باید بازخواست بشم که چرا همیشه و همه جا ،  اونا رو اولویت زندگی خودم نمیکنم  ،چرا با فلانی ها که اونا زیاد تعامل ندارن باهاشون میگردم ، چرا دخترک بجای انتخاب نفس ، بچه های اونا رو انتخاب می‌کنه و ... و... 

آره ناراحتم و دلگیر ... 

آره برگشتم به نقطه اول .. 

حالم خوش نیست . 

پس کی قراره زندگی روی خوششو بهم نشون بده ؟؟!!! 

کی قراره طعم استقلال واقعی رو بچشم و اونقدر قدرت داشته باشم که هیچ کس حق نداشته باشه بواسطه پوشش دادنش،  تو زندگیم دخالت یا تحقیرم کنه ؟! 






اتفاق

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

حرفها زیاده .. 

خیلی زیاد .. 

اون روزایی که باید می‌نوشتم تا سبک بشم ، وبلاگهای قبلی  ،همراهی نکردن ( بلاگ که نابود شد رسماً ، بلاگیکس رمزشو از دست دادم . لیمو بلاگم که عجیب اصلا صفحه مدیریتش باز نمیشه و پیام خطا میده مدام )

و حالا موندم از کجا شروع کنم .

و یا اینکه دیگه حرفام  اصلا ارزش نوشتن دارن یا نه !؟

چون مشکلات بزرگ تر آنچنان سرراهم قرار گرفته که داره مشکلات کوچیکترو میبلعه و هی به تمسخرم میگیره که مثلاً ساره تو هنوز بابت فلان مسئله ناراحتی و میخوای بنویسیش درحالیکه گرفتار مسایل خیلی خیلی بزرگتری هستی و اونا اصلا در مقابلش به چشم نمیاد ؟!!!؟!؟

برای همین مردد میشم واسه نوشتن .

اما .. 

یه حسی ته دلم میگه اینجا نگی و سبک نشی ، پس کجا باید بگی ؟! اون همه گوشی به دست گرفتن و بی وقفه بازی فکری کردن ، مگه حالتو خوب کرد که الان لازم نباشه حرف بزنی ؟! 

چی بگم .. 

منو ببخشید..

راستش همین اول کاری باید بگم این روزا خوب نیستم ، در واقع خیلی وقته خوب نیستم .